من از حقایق می ترسم ، و هر شب در ذهن این حقایق را مرور می کنم. هر شب ، از ترس هر حقیقت تلخ به عزا می شینم. اما چی، نمی دانم چی !! نمی دانم دنیام بدون وجودش چه جوری می شود! نمی دانم دنیا مزخرف چطور می شود . خودم را گول می زنم، سعی می کنم که همه چیز را پاک کنم، اما نمیشه، هر لحظه بیشتر خودش را تثبیت می کنم هر لحظه بیشتر نیشتر بر وجودم می زنه. اصلا دلم نمی خواست اینجوری باشه. ولی شد و من مقصر بودم
پی نوشت :
انصاف نیست
خیلی دلم می خواهد زمین و زمان بهم بریزد. مدتی فکر می کنم دنیا با من کج افتاده و من دارم یک نفره باهاش می جنگم!! مثل اینکه حق دارم

