بوی کاغذ رنگی
قدیم این موقع ها قند بود که توی دل آدم آب می شد! عید داشت نزدیک می شد! لحظه شماری برای عید می کردم! برای تعطیلی بر ای 20 روز کون گشادی! برای آجیلی های بیچاره! از وقتی یادم می آید، نزدیک عید من دنبال بادم هندی ها بودم و مامانم سعی می کرد قایمش کن! 2 یا 3 روز بعد گندش در می آمد که جا بادام ها لو رفته و اعتراض مامانم به من (البته بچه بودم ،دعوا)!
بوی خوب ماهی دودی
درس ها به بعد از عید حواله می شد! استاد ها هم سخت نمی گرفتن! آنها هم انتظار تعطیلی را می کشیدن! شمشاد ها دم بوفه سبز روشن شده بودن! زندگی به صورتت می تابندن! همه چی داشت زنده می شد! همه چی بهت فریاد می زد که شاد باشید که آمد نشاط!سیگارهایی که پشت بوفه می کشیدم و لذت از هوا های بارانی می بردیم !
هی باران می آمد یا حداقل هوا خنک بود! از آن هوایی که می توانی زیر آفتابش دراز بکشی بدون اینکه بسوزی یا توی سایه با یه ژاکت نازک چرت بزنی! هوایی که صبح توی رخت خواب تا دلت می خواست خر غلت مزدی و کلی خوابیدن می چسبید!
روز شماری می کردم! خیلی ها شاد بودن! یا حداقل اینجوری نشان می دادند! لحظات شیرینی بود، خاطراتش هم شیری هست
امروز 14 اسفند هست! 15 روز دیگه عید هست! من چند سال پیش این موقع رو ابرها بودم! امروز هیچی را حس نمی کردم! زیاد اهمیت برام نداره! okay?so what?it is fucking AID ! شب عید کجایی! قبرستان! کریسمس هم که اصلا بی خیالش! یواش یواش دارم احساس غربت را درک می کنم! شاید 2 سال دیگه اصلا دیگر یاد آن روز های خوش عید نیافتم و ازشون یاد نکنم! ولی امروز ،بیشتر از هر روز و هر ثانیه دیگر،یاد عید افتادم و دلم براش تنگ شد
با اینها خستگیم را در می کنم
