Saturday، March 28، 2009
سیگار قبل از خواب
سیگار قبل از خوابیدن، وقتی دراز کشید تو جات، چراغ ها را خاموش کردی،داری به آینده فکر می کنی،خیلی می چسبه.یه جورایی مثل سیگار و چایی بعد از یه غذای چرب یا سیگار بعد از سکس می مانند.فرقش تو قبل و بعد بودنش هست
Friday، March 20، 2009
زندگی چیز مزخرفی هست
این حرف چیز جدیدی نیست، از خیلی ها شنیدید و خواهید شنید. زندگی چیز مزخرفی هست.از آنهایی که خودکشی کردن تا آنهایی که ادای دپ بودن و بریدن از زندگی را در می آورن دلایل و گفتهای خودشان را دارند. نظر من به خیلی های دیگه شاید نزدیک باشه.زندگی یکنواخت هست و آخرش هیچی نیست. اگر کار نکنی حوصله ات سر میرود و از پوچی زندگی می نالی.وقتی کار می کنی از زیادیش و خستگی می ناله.مشکل اینکه بالانس کردنش سخته یا بهتر هست بگم من هم مثل خیلی دیگه افراد دارم از یه ور می افتم
Saturday، March 14، 2009
دستمال رولی
دستمال رولی اگر از دستت بی افتد و سعی کنی با کشید دستمال از زمین بگیریش ازتو دورتر می شه، پس بهتر خم بشوی و برداریش
Friday، March 13، 2009
وبلاگ برای چی هست!؟
سرم کلی شلوغ هست،هی دلم می خواهد بشینم یه چیزی تو این بلاگ بنویسم ولی این درس و مشق های عزیز نمی گذاره.خوشحالم که 1 ماه دیگه تمام می شه.البته امیدوارم به وضع خوشایندی
اولین بار که اسم بلاگ را شنیدم تو مجله چلچراغ بود،بعد شقایق گفت بیا یه وبلاگ باز کنیم.در جوابش گفتم این خز بازی ها چی هست.کلا از مواردی که به اپیدمی تبدیل می شود خوشم نمی آید.نمی دانم از محافظه کاری هست یا اینکه سعی در اینکه نشان بدهم با بقیه خیلی فرق می کنم و تفریحات خاص خودم را دارم!! به هر صورت زیاد مهم نیست
دو تا بلاگ دوستانم بود که همیشه می خوانم.وبلاگ ملیکا که زمانی دوست خوبی بود تا اینکه نمی دانم چرا عوض شد یا شاید من عوض شدم.دومی وبلاگ فرناز هست.که شاید حدود 6 ماه هست می نویسه بیشتر برای فوضولی می خوانمش.جدیدا وبلاگ آرش هم می خوانم البته تازه فهمیدم چنین وبلاگی موجود هست !! کلا وقتی فکر می کنم من و آرش چرا با هم دوست هستیم خودم هم دلیلش را نمی فهمم.چون به هیچ وضع اخلاق های ما با هم نمی خواند!! همیشه هم تو حالت قهر و آشتی هستیم . وبلاگ آرش ،از داستانهای کوتاه پر هست،وبلاگ فرناز هم همینجور با این تفاوت که یه سری نوشته های شعر مانند نیز می نویسه.اما ملیکا در مورد کارهای روزمره اش هست.یه جورایی خاطرات هست.زیاد از نوشتن ملیکا خوشم نمیاد برای بی اطلاع نبودم و اخبار می خوانمش.بین خودمان باشه مثل وبلاگ خود من هست.داستان های فرناز و آرش را هم نمی فهمم یا بهتر بگم دوست ندارم.با این تفاسیر ماندم چی باید تو وبلاگ بنویسم.کار کرد وبلاگ چی یه جا برای خاطره نویسی؟ یا یه جا برای انتشار آثار هنری؟ نمی دانم چرا هیچکدام به دلم نمی شینه!! باید بیشتر فکر کنم...می خواهم بنویسم این داستان ادامه دارد دیدم نمی خوره.می نویسیم این تفکر ادامه دارد
اطلاعات اضافه یا همان پست اسکریپت
این وبلاگ خیلی مزخرف هست
Monday، March 09، 2009
عکسهای تهران
امروز توی فیس بوک یک آلبوم از عکسهای تهران دیدم .هوس کردم چند تا عکس خوب از تهران برای بکگراند صفحه کامپیوترم پیدا کن. بعد از دو یا سه تا عکس منصرف شدم.آخرین عکسی که دیدم مربوط به یه خیابان خلوت قدیمی با درختهایی بلند با رنگی که نمی دانم ادیت شده یا نه، اما قشنگترین سبزها بود.یه لحظه یاد بهار های تهران افتادم.بعد از یه شب بارانی،صبح آفتابی.همه عکس ها را بستم.می دانستم هر چی بیشتر نگاه کنم، بیشتر دلم براش تنگ می شه
در مورد غربت نمی خواهم بنویسم، در مورد من شاید حداقل %50 به میل خودم بوده.می خواهم در مورد پیوندهایی که با این دوری گسسته می شود بگم.شاید بگویید این یعنی غربت ،شاید.ما برای زندگی بهتر از ایران آمدیم بیرون ،هزینه ایی که می پردازیم از دست دادن رفاقتها،پیوندها،خوشیها و جایگزین کردن آنها با تنهایی،خستگی روحی،آدمهایی که هیچ وجه مشترکی با هم نداشته باشند.به شخصه،بیشترین خلعی که حس می کنم، حلقه دوستان هست.واقعا دوریشان اذیتم می کنه!! از دوست دخترم ،که هنوز برام صبر کرده، تا فرشید ،موجی،آقا رضا، صدرا ،اردوان و شقایق.کسایی که هر بار کم آوردم،تیکه گاهم بودن و حق دوستی را به هم ادعا کردن.کاش این رابطه ها هیچوقت از بین نره،ای کاش،
Saturday، March 07، 2009
می خواهم دوباره بنویسم
امیداوارم کسی این بلاگ را نخوانه!! دلیلی که می خواهم دوباره بنویسم اینکه فکر هام را یه جایی یادداشت کنم تا بعد ها دوباره بخوانمش و اگر شد بهبودش بدهم. برای شروع کافی هست
اشتراک در:
پیامها (Atom)
