Thursday، April 30، 2009
نیازمند دشمن
آدم وقتی دشمنی برای خود داشته باشد، خیلی راحتر اعمالش را برای خود توجیح می کند.سعی می کند بدی ها،زشتی ها و پلیدهای خودش را به کسی نسبت بدهد که شاید سهمی در آن نداشته باشد. به دشمن خود غضب می کنی، سعی می کنی با او به جنگی،بر او پیروز بشوی. این پیروزی شیرین ترین شهدی هست که می نوشی، با آن ارتزاق می کنی و بر آن افتخار. سمبل از آن می سازی ، در ویترین خاطره می گذاری و به دنبال دشمنان بیشتر و موفقیت های بیشتر به پیش می روی. آری من خود کامه به این دشمن نیازمند هستم. ذات دشمن تو مهم نیست، خوب یا پلید.کافی هست که به خود به قبولانی که تا راستی و نا درست.حال فقط نیاز داری با تمام وجود خود را بر او افکنی .به راستی ما ،انسان، دشمن نیستم،دشمن از همدیگر می سازیم
Tuesday، April 28، 2009
روایتی دیگر از سفر شازده کوچولو به سیاره مرد مست ( نامه خرمگس به شازده کوچولو
این یه پست قدیمی هست که 22 می سال 2008 نوشته بودم،الان که خواندم زیاد ازش بدم نیامد!! یادم نمی یاد از کجا و چرا نوشتمش.مهم اینکه الان از خوشم آمد
شازده، آره با تو ام شازده کوچولو، تو که یه روز از سیاره کوچولوت پا می شی که بری جاهای دیگه را ببینی و تعجب کنی که چرا آدم بزرگها اینجوری هستند!! حق داری ها. کوچک هستی و یه چیزهایی حالیت نیست!! رفتی تو سیاره سوم، پیش آن مست پاتیل باهاش یه حرفهایی زدی. بعداً وقتی سفرنامه نوشتی، به خلاصه همه چیز را در یکی دو جمله خلاصه کردی!! آدم بی انصافی نیستی ها!! ولی بی انصافی کردی
تو درد نکشیدی مثل آن بد بخت.اگر دیده بودی با چه حسرتی عرق می خوره اینجوری نمی گفتی!! راستشو بخوای من تنها خرمگس بودم که تو سیاره سوم بود.یه مدت زیادی هم آنجا ماندم آخه یارو خیلی مرد بود.به من که گیر نمی داد ،گاهی پیکیم به سلامتی من می زد!! ازش نپرسیدی که چی شد عرق خور شد!! برای من تعریف کرد! نگفتی که چرا پشیمونی! می دونی ، داستانش شاید کهنه باشه ولی تمامی نداره .می دانی چرا عرق به آن تلخی را با چنان لذتی می خوره؟ آخه تو نمی دانی که چه آشوبی تو آن دلش برپا است. آن زهر ماری رو می خوره که بتوانه تحمل کنه درد را.وقتی آن تلخی رو می ریزی تو وجودت.تمام دردت را یادت می بره.می سوزنت، سرت رو به گه گیجه می اندازه ولی لااقل می دانی که نامردی نداره.می سوزنت چون ذاتش اینه، با خودش می برتت یه جای دور.یه جای که مثل اینجا از مردمش بوی گند بلند نمی شه!! اطرافت لجن نیست، شب تو کثافت خودت قلت نمی زنی!! آره شازده، آن بابا مثل تو توانایی نداشت هر جا و هر وقت که می خواست پا شه بره. تازه دل سوخته بود.می شست، بطری عرق رو می گذاشت جلوش، پیکیش رو بروش.یه نصف پر می کرد.یه بویی می کردش، یه نگاه به پیک، یه نگاه به دنیا اطرافش می کنه ،کس خنده می زنه،آخه گریش دیگه نمی یاد!! چشمه اشکش خالی شده ، شایدم شرم داره. بعدش یک ضرب میره بالا ،تمام وجودش آتیش می گیره، وای که چه لذتی داره، دردات یادت می ره. پیک دوم رو می ریزه،دیگه بوش نمی کنه ، یه نیگاه کوچیک.یه ضرب میره بالا.می خوره تا عطش رو با آتیش خاموش کنه.سر مسخره بازهایی گل سرخ یادت هست چقدر خورد تو ذوقت!! پس بدون این بابا چی کشیده، از این دنیا
اولین پیک رو به سلامتی زنجیر می خورد که دست بغلیش رو هیچ وقت ولی نمی کنه.دومیش رو به سلامتی کلاع که همیشه یک رنگه، سومیش به سلامتی دیوار که مرد و نامرد بهش تکیه می دهند و حرفی نمی زنه، چهارمیش به سلامتی گاو که میگه ما نمی گه من بعدیش رو به سلامتی غم که به همه سر میزنه،بعد از شادی که عمرش کوتاهس،بعد از بعدش به سلامتی مرگ که همیشه به یادت باید از ته دل بخواهیش.هی همین جوری می خوره ،رفقا ، دوستان، فامیلها،چشاش سرخه،آخرین پیک رو می خواد به سلامتی یار بخوره، هیچی نمی توانه بگه مجبور می شه دوباره شروع بخوردن کنه.شرمنده خودش هست
آره شازده کوچولو، آدمها بزرگها گردنشون کلفته،پستشون کلفت تر.دستشان قوی، زورشان زیاد.اما دلشون کوچیک و شکننده.وقتی شکست، به هر دلیلی، نگو چرا شکست.ببین چه جوری می شه وصلش کرد. که اگر وصله نشه دنیا ...
بعد از این شبی ،نصفه شبی ،اگر به کسانی مثه ما مست قلندر خراب بخوردی اینجوری بهمون نیگا نکن که دنیا روی دوش ما سنگین هست چه برسه به نگاه تو.تو که شازده هستی و ما رعیت
سرگردانی
تو را چه می شود؟
به چی می اندیشی؟
به جستجوی چه در این زمین برهوت روان هستی
تو گم گشته ایی در این دشت بزرگ
با کسانی اندک
که تو در همراهی آنها
به هر گوشه ای سرک می کشی
به روزی،به سنگی دل خوشی
به دگر روز، درختی خشک معبد تو است
مانده را به نوازش پرنده مرده ایی
به امید دیدن پرواز
تو گمگشته راههای سنگلاخ
سرگردان کوهها
شناور در رودهای خشک
شبرو در کویر تیره
به امید یافتن آنچه نمی دانی
به جستجویی
بر خود می پیچی
خود را بر همه می کوبی
بیهوده مشت می اندازی
خشم را بر به سخاوت تقسیم می کنی
تو را چه شده؟
به خود چرا چنین می کنی؟
به کجا آرام خواهی گرفت؟
Monday، April 27، 2009
استرسی شدن
و باز هم استرس!! نمی دانم از کی به همچین آدم استرسی تبدیل شدم ولی الان بدجور استرسی شدم ها!! عجیب آقا، عجیب!! مثل یک مرض که در وجودم ریشه زده!! یه غده که به جای چرک، استرس به وجود من تزریق می کند.باید اعتراف بکنم که خودم مقصر هستم به طور ناخودآگاه برای خودم درکوچکترین ثانیه ایی که از قبلی خلاص می شوم،بعدی را ایجاد می کنم. وقتی به مسافرت میام به جای اینکه به روزهایی که خوش می گذره فکر کنم به روز رفتن فکر می کنم.شمارش معکوس برای رسیدن به روز آخر.ذهن من مریض شده است. مسلما این یک حسن نیست، این مشکل هست،اما این از ترس من از آینده نشات می گیره.من از سوپرایز شدن و اتفاق افتادن یک حادثه بعد می ترسم، برای همین همیشه دوست دارم آینده را پیش بینی کنم، فارغ از اینکه توانایش را دارم یا نه!؟ به نظرم به جای این پیش بینی و برنامه ریزی دقیق، باید اعتراف کنم تو موضوع برنامه ریزی پیشرفتهایی داشتم، استراس را جایگزین می کنم.یه مدتی با پروپانونل این موضوع را حل می کردم، اما الان دستم ازش کوتاه هست. اینی که گفتم مواد نیست ها،فکر بعد نکنید، یک قرص برای بیمار های قلبی و استرس هست.باید یک راهکار درست پیدا کنم، یقین دارم که بی خیالی جواب نیست اما جواب را هم نمی دانم
یه چند روزی هست که هوس کردم دیگران هم وبلاگ را بخوانن، بیشتر دلم می خواهد نظرشان را بشنوم، اما هدف اول نوشتن برای خودم بود و خواندن آنها در آینده، برای قضاوت کردن در مورد خودم،نباید از این دور شد
یکی از دوستانم،به نظر می آید با کسی دوست شده،نمی دانم چرا از اینکه به من نگفته ناراحت شدم. در صورتی که من هم در مورد رابطه ام به آن نگفتم وچنین انتظاری بیجا هست .باید اعتراف کنم از فضولی کردن خیلی خوشم میاد
Saturday، April 25، 2009
حلال مشکلات زمان نیست
حتما شنیدید که میگن زمان مشکل را حل می کنه؟!؟! چرت می گویند.باور کنید اینجور نیست.داستانی که من برای خودم ساختم را خیلی ها شنیدم، حتی برای خودم هم نخ نما و خسته کننده شده،داستان عشق یک طرفه و دوستان داشتن کسی که دوست نداره.مثل خیلی های دیگه.مدت زمانی هست که دوباره این آدم تو ذهنم چرخ می زند و هر لحظه بهش فکر می کنم.نمی دانم یا من دیوانه هستم یا آن حس لج بازی من گل کرده و نمی خواهم از خواسته های خودم کوتاه بیام.خیلی روی ذهن داره تاثیر بدی می گذاره،نمی توانم تمرکز کنم.اما این را به تجربه دیدم که استفاده از زمان به عنوان حلال مشکلات ،بدترین کاری هست که می شود برای حل کردن مشکل انجام داد. هیچوقت یه زخم را به صورت جزیی درمان نمی کنن.در لحظه ایی سر باز می کنه، و همه چیز با شدت بیشتر بروز می کند
اشتراک در:
پیامها (Atom)
