Sunday، July 26، 2009

اوین

اوین
با دیوارهای بلند و سیم های خاردار
در بطن دره ای خاموش
با سکوت مرگبار نشسته ایی

و در شب تاریک ذجه ایی روح بشرییت را دوباره خراش داد
اعتراف کن
اعتراف کن
اعتراف به اینکه
تو به آزادی دلباخته ایی
به اندیشه هم آغوشی کرده ایی
به میهنت عشق ورزیده ایی
و آبادی را بوسیدی
اعتراف کن
تو عاشق وطنت بودی

مشت ها بر صورتش فرو می آمد
چشمانش را خون گرفته
انگشتان دستش تکان نمی خورد
پوستش بنفش شده بوده
ولی تبسم در دهان پرخونش نمایان شده
او را می کشند، اما جاودانه اش می کنند

در بسته می شود
از در بیرون می آید
باید وضو بگیرد
نماز بخواند
و دوباره وضو بگیرد،
که اجر دژخیم بودن را افزون کند

اوین
صدای زجر گوهران این وطن
را در تو خفه کرده اند
خون دلیران را بر خاک خشکت می ریزند
آزادی جوانه می زند
چون سیمرغ کهن از خاک بر می خیزد
دژت فرو خواهد ریخت
ویرانه هایت یاد گار از پیروزی ،خون بر شمشیر خواهد ماند

Friday، July 24، 2009

بامداد


دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوست ات می دارم
دل ات را می بویند
روز گار غریبی ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راه بند
تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

9 سال از مرگ بزرگترین شاعر قرن اخیر ایران می گذرد. 9 سال است که دیگر احمد شاملو در میان ما نیست. 9 سال است که صلابت صدای شاملو را نمی شنویم. 9 سال است که به یاران دیرینش پیوسته است، به مرتضی ، به کیوان. 9 سال است که دیگر قصه دختر های ننه دریا راوی ندارد، 9 سال است که کوچه ها نویسنده کتاب خود را از دست داده اند. 9 سال است که این ابر مرد، سخن نمی گویید

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده یی،
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند

9 سال است شعر های حافظ ، سعدی، خیام و نیما صدای گرم او دل تنگ هستند.9 سال است برای آیدا در در آینه شعر نمی خواند
او شاعر اعتراض،راوی تلخی تاریخ ما و سراینده آزادی بود
در باب زندگی گفت " به دنیا آمدن اتفاقی هست، اما مرگ حتمی هست "
و ادامه می دهد " آنچه از انسان جاودانه باقی می مانند انسانیت هست "
و از او شعر او و پیام انسانیت، حق طلبی و آزاد منشی جاودانه مانده است. او با شعرش و نوشته هایش منبع و منشع بسیار ها شده است. او جاودانه شده است.شعر های او همچون ستونهای تخت جمشید سالهای سال پا برجا خواهد ماند، آیندگان آنها را می خوانند، به فکر فرو می روند و از زیبایش لذت می برند، در زندگی ، خوشی ، غم و لحظه های این عمر آنرا یاد می کند و شریک می شوند و همچون خونی در بستر ذهن خود جاریش می سازند. شاملو زنده است، شاملو جاودانه است
او ما را تنها نگذاشته است، او با کتابهایش، با دکلمه هایش، با شعرش در کنار ما . شعرش تجلی عشق و غم و اشک بود، و خواهد ماند

جاودانه باد یاد و خاطره بزرگ مرد ایران
احمد شاملو

" من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پُر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پُر نبض تر ز مرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پُر تپش تر از دلِ دریا
من موج را سرودی کردم

پُر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم.

Wednesday، July 22، 2009

عجیب نیست

اصلا عجیب نیست!! نه اصلا
جان مردم این مملکت اصلا مهم نیست. دختران و پسران این مرز و بوم در خیابان ها با گلوله، گاز اشک آور و باتوم مورد نوازش قرار می گیرند، به آنها اغتشاشگر گفته می شود.عامل بیگانه خوانده می شوند، در زندانها به حد مرگ شکنجه می شوند، حتی پست تر از دشمن با آنها رفتار می شود.ملوان های انگلیسی با پوتین آمدند و با کفش چرم رفتند.جوانان ایران زنده می آیند و بدون نفس به سینه این خاک خسته برمی گردندند؛ این خاک خسته تن عزیزانش را در بر می گیرد و تنش آتش می گیرد.
اصلا عجیب نیست!!
168 نفر در یک سانحه تلخ،جان عزیزشان از دست می دهند و هموطنانی داغدار می شوند ، اما عزایی اعلام نمی شود!! عجیب نیست، وقتی صاحبان این سرزمین، دشمنش؛ظالمان، مجری عدالت و غاصبان مالک آن
روزهای تلخی را تجربه می کنیم، مادران عزدار می شوند و در سوز گوشه جگرانشان به ماتم می شنیند.سحر دور یا نزدیک... فرا می رسد و دژخیمان را در باتلاق خون قهرمان ایران فرو خواهند رفت

" جُستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی افکندن-

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم "
احمد شاملو-آیدا در آینه-دفتر یکم

Friday، July 17، 2009

جمعه ها خون جای بارون می چکه!!

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
با این ریتم جمعه فرهاد آغاز می شود

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،
چه سياه ئه به تن‌اش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

من از جمعه ها بدم میاد، به هزار دلیل، و عصر جمعه غم انگیز ترین ساعت هفته هست. ساعتی که می توانی بشینی و خوب بر سرنوشت خودت خون گریه کنی.حتی آفتاب غروب غم انگیز تری داره جمعه ها!!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، اين ازم بر نمی‌آد!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

نمی دانم دقت کردید یا نه، خیلی از اتفاقات بد مملکتم توی جمعه ها می افته.17 شهریور،18 تیر،و آخرینش هم دستور قتل عام و سرکوب مخالفان کودتا در 29 خرداد در تهران.

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،
آدم از دست خودش خسته می‌شه،
با لبای بسته فرياد می‌كنه:

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه


امروز یه جمعه دیگر هست که شاید دوباره برای این کشور کهن،سرنوشت ساز باشه.ای کاش این جمعه توی غروبش غم نباشه

جمعه وقت رفتن ئه, موسم دل‌کندن ئه،
خنجر از پشت می‌زنه, اون كه هم‌راه من ئه!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


دارم به جمعه فرهاد گوش می کنم و از صداش لذت می برم، راست می گه : جمعه ها خون جای بارون می چکه!!

Tuesday، July 14، 2009

چرا این کابوس تمام نمی شود

یک ماه گذشته، این زخم نه تنها بسته نشد که هی داره دهان باز می کنه. وقتی بهش فکر می کنم اشک توی چشمام حلقه می زنه.دلم می خواهد بشینم هق هق گریه سر بدم!! اما فقط بغض هست ، اندوه و افسوس.
این زخم هی داره بیشتر چرک می کنه، هی داره عمیق تر می شه!! دردش توی تمام بدنم پیچیده!! سرم تیر می کشه!! امروز تشیع جنازه سهراب اعرابی را دیدم، هیچی نمی توانم بگم!! یاد حرفهای اطرافیانم در دهه 60 افتادم!! اسامی اعدام شده ها توی تلویزیون به صورت نوشته نمایش داده می شد و خیلی ها می نشستن جلوی تلویزیون که اسم عزیزشون را پیدا کنن. وقتی یافت نمی شد، با خوشحالی از آن جلوی شکنجه گر بر می خواستند، به امید که شاید فردا قاصدکی خبری خوش از آن عزیز برایشان بیاورد
نمی دانم این بخاطر دوری از وطن هست یا نه!! اما حس می کنم دارند ایران را از بین می برند و من هیچ غلطی نمی توانم بکنم
دارم می بینم افراد شجاع توی خیابان ها،با یک مشت دژخیم ، دجال و عربده کش زالو صفت مقابله می کنند و من حتی یک الله اکبر ساده هم نمی توانم بگم!! همیشه از الله اکبر بدم می آمد، اما الان من می خوام فریادش بزنم.بگم من با شما ها هستم، منم دستام به دستای شما زنجیر هست.منم با آغوش باز گلوله هاشون را می پذیرم،من هم می خواهم تماما حنجره شوم و فریاد می زنم زنده باد ایران آزاد
این چرک تمام وجودم را داره فرا می گیره،چرا سحر نمی شه!! چرا این کابوس تمام نمی شود

Saturday، July 11، 2009

گزاره

کاری نداری؟!؟
من از اولم با تو کار نداشتم

Friday، July 10، 2009

دخترک و یار دبستانی

کنار پدرش نشسته بود اول متعجب بود. پدر سه تار بدست، در کنار خیابان، سعی می کرد ترانه یار دبستانی را بنوازد و بخواند.مشکل از فیلم برداری یا نوازده، آهنگ بدرستی شنیده نمی شود.ریتمی هست با صدای شعری " یار دبستانی من، با من همراه منی و..." .بعضی ها با فاصله دو یا سه متری به او و پدرش خیره شده اند.بعضی ها ، در حال عبور پولی در جلوی پدر می گذارند، دختر کوچولو هیجان زده است و خوشحال.از اینکه شاید امشب با آرامش سر به بالین می گذارد یا مرد صاحبخانه پدرش را تحقیر نمی کند. از جا بلند شدو دستهایش را بالا گرفت. نمی داند باید چه بکند. اما از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد. با پدر ، همراه می شود و از ته قلب می خواند " یار دبستانی من "
من فقط دلم می خواهد گریه کنم، چرا که سرنوشت در برابر او سخیف،سخت، شرور خواهد بود. این شایسته و سزاور دخترکان این مرز و بوم نیست.
شاید او هم می داند این شعر بوی سعادت دارد

Monday، July 06، 2009

گزاره

"مرد گریه نمی کنه" گزاره غلطی هست
" مرد گریه نمی کنه و سیبیل داره " گزاره صحیح هست

Sunday، July 05، 2009

سعید زنده بمان


نزدیک عید بود،همه دنبال کارهای عید بودند، زخم کوی دانشگاه هنوز التیام نیافته بود، روزنامه ها هنوز چاپ می شد، مسعود بهنود، ابراهیم نبوی،حسین درخشان حسین باستانی،شمس الواعظین ،محمد قوچانی ،زید آبادی و خیلی های دیگه یا ایران بودند و خارج از زندان .هنوز روزنامه های بودند که استقلال نسبی داشتند. جامعه مدنی هنوز طفل کوچکی بود، حزب مشارکت از دل انتخابات دوم خرداد زاده شده بود، در آزادترین انتخابات ایران،شورای شهر، اصلاحطلبان پیروزی شده بودند. هنوز مطبوعات توقیف نشده بودند
خبر در شهر پیچید!! سعید حجاریان ترور شد!! سالها بود که موتور های هزار در پارکینگ ها بودند و کسی را نمی کشتند.دوباره با موتورهای پر صدایشان آمده بودند که خبر مرگ بدهند.سعید حجاریان را در مقابل شورای شهر تهران دو ناشناس ترور کردند
سعید حجاریان و عباس عبدی دو تئوری پرداز جبهه اصلاحات بودند.حجاریان دانشجوی مهندسی دانشگاه شیراز بود.بعد از انقلاب، از پایه گذاران وزارت اطلاعات(سازمان) بود ، پس از آن جزو مدیران میانه دولتی بود.مثل خیلی از اصلاح طلبان دانشجوی دکتر بشیریه بود. بعد از پیروزی محمد خاتمی، به عنوان مشاور ارشد خاتمی انتخاب شد.از مصاحبه های معروفش، فشار از پایئن ، چانه زنی از بالا بود. روزنامه های راستی از او به عنوان مغز اصلاحات نام می بردند. سعید حجاریان ترور شد!!


از شانس حجاریان یا ضاربش ،ترور موفق نبود(شاید تجربه سعید امامی دوباره تکرار می شد).همه از ترور او ناراحت و از زنده ماندنش خوشحال بودند. ولی توی کما بود، تیر به گردنش خورده بود. همه جمع شدند که به او برای زنده ماندن کمک کنند.آدمهای خوب را همه دوست دارند، از امریکا ، آلمان برای کمک آمدند.عمل موفقیت آمیز بود.او زنده ماند،با معلولیتی که حرف زدن یا حرکتش را مشکل می کرد.جانباز اصلاحات نام گرفت. شاید حرف زدن برایش مشکل بود ،اما هنوز فکر می کرد و متفکر بود.تفکرش بود که باعث ترس از شده بود.هیچوقت معلوم نشد ضارب از کجا اسلحه تامین کرده است یا پشتیبانی شده است.سعید عسگر، ضارب او بسیجی دخمه نشینی بود که نام و نشانی پیدا کرد و در دادگاه 8 سال حکم گرفت ( در حالی که اکبر گنجی 5 سال به جرم کتاب نوشتن گرفت) و بعد از دو سال عفو رهبری شامل حالش شد و از سهمیه بسیج ، دانشجوی دانشگاه آزاد. سال 82 عکسهای ضارب او در سرکوب دانشجویان معترض به حکم آغاجری دیده شد
سال 88 دوباره کور دلان به سراغ سعید حجاریان رفتند تا کینه های گذشته را تسویه کنند.رفتند که تفکر و تعقل را به زنجیر بکشند. آنها که نقشه خود را شکست خورده می دیدند به هر طرف مشت می پراکنند.همه می دانستند حجاریان از روی ویلچر نه شعار می دهد نه رهبری می کند . علیرغم هشدار همه، او را به زندان بردند، به جرم اینکه دگر اندیش هست.به جرم اینکه آزاده هست.او به داروها و مراقبت خاصی نیازمند.مرتضوی بدون توجه حال می خواست قدرت خود را به او نیز نشان بدهد. امروز دوباره خبر آمد که سعید به بیمارستان رفته است. در کما هست. بغض گلو را گرفته است. امیدوارم هرچه زودتر، با آن لبخند زیبا و عینک مستطیلی با فریم فلزی سالم و سر حال ببینیمت.آزاد و رها در ایران زیبا تر

عکس

اين عکس و قطعه نوشته را خيلي دوست دارم، وعده پيروزي مي دهند
Posted by Picasa

Thursday، July 02، 2009

دیوارها الزام وجود در هستند

دو یا سه سال پیش کتابی خریدم ،اسم کتاب دقیقا یادم نمی آید،چیزی شبیه به گزین گویی های احمد شاملو که فکر کنم توسط پسرش جمع آوری شده بود.آیدا همسر احمد شاملو مخالف چاپ این کتاب بود و ناراضی از این انتشار این کتاب.این کتاب هم به خیل عظیم کتابهایی که خرید شد و خوانده نشد اضافه شد.شاید تنها یک سطر از این کتاب من را مذجوب خود کرد دیوارها الزام وجود در هستند
امروز در کشور من، کودتا شده است. و من در غربت خویش به روزگار مردمان خویش می نگرم. روز بعد از اعلام نتایج سرافکنده،پریشان و دل مرده بودم،حس می کردم که رای من هم مثل تمام دیگرانی که به امید تغییر رای داده بودند به نفع عنتری مصادره شده است. اما از یک چیز غافل بودم، آن این بود که با پیروزی مردم یا اعلام کودتا توسط آن عنتر فقط یک تفاوت است، تاخیر در اعلام پیروزی ما آزادهیخواهان وطن.آنها مجبور شدند که بگویند اندک هستند، آنها مجبور شدند تفنگها را به سوی بردارنشان و خواهرنشان نشانه بگیرند.آنها با صدایی رسا اعلام کردند ما می خواهیم شما را از حق خود منع کنیم. آنها اعلام کردند که دیوارها را ساخته و برافراشتیم، غافل از این بودند که مصدود کردند درها و پنجرها، حقیقت وجودی آنها را از بین نخواهد برد. آری، وجود دیوار به ما ، الزام وجود در را یادآوری کرد . اکنون شما با اسلحه و زور می خواهید ما را متوقف کنید، ما با اندیشه،فرهنگ،هنر و محبت به جنگ شما می آییم، آهسته آهسته.فراموش کردید که هیچ دیکتاتوری نیست که به زباله دان تاریخ نپیوسته باشد. شما امروز آغاز مرگ خود را رقم زدید.شما به تبر زدن به جمهوریت نصفه و نیمه ایران،باعث شدید که جوانه های آزادی از پای همین درخت خشکیده شروع به رشد کند.ما بازنده نبودیم،ما این جوانها را به تنومندترین درختان تبدیل خواهیم کرد،و شما مجبور به کرنش در برابر آن خواهید بود.ما راهی را رفتیم که پیروزی در آن حتمی بود

Wednesday، July 01، 2009

صحبت عشقی

زندگی تضاد هست ،باور کنید.ما کار می کنیم که بهتر زندگی کنیم اما یواش یواش زندگی می کنیم که کار کنیم.بزرگترین این تضاد ها توی دوست داشتن هست،تو یه نفر را دوست داری،آن تو را دوست نداره،تو باید دیگه دوستش نداشته باشی اما تو چگونه می توانی بگویی دیگر دوستش ندارم؟ دوست داشتن تو،یا همان عشق ، از قلب تو نشئت گرفته ،وقتی می گویی دیگر دوستش ندارم،،پس در وهله اول دوست داشتنی نبوده که الان می خواهی پایانش بدهی چون عشق پایای نیست،آغاز ندارد که پایانی برایش پیدا کنی.
از نظر من،شیرینتر احساس آدم عاشق کسی بودن هست، افسوس که من از این لذت بی بهره هستم
دوستت دارد،دوستش داری
دوستت داری،دوستش نداری
دوستت ندارد،دوستش داری




صبح زندگی
شکوفه بهار
سبزی درخت
خنکای سایه در ظهر داغ تابستان
زردی گل یخ در زمستان
دورد ای عشق

ولی ما را توان تحمل تجلی عشق نیست
اگر بود
در وصف شیرینش سخن کم گفته می شد
فراوان تکرار بود

من
به تاریکی دل باخته ام
چشمان من یارای درخشش خورشید را ندارد
من
به دستان خود،آنها کور کرده ام
کورمال در ظلمت گذران می کنم
به صبح امیدی دلبسته ام
که به نیامدنش ایمان دارم

قضاوت شخصی

من خیلی دوست دارم آدم تاثیر گذاری باشم، کلا از اینکه کاری بکنم که تحسین دیگران را بر انگیزم خیلی خوشم میاد.بیشتر دلم می خواهد دیگران جذب می بشوند تا من جذب کسی.یه جورایی شاید سیستم دفاعی برای مقابله با کمبود اعتماد به نفس هست.از اینها بگذریم، این سوال برای من پیش آمده که چقدر تو زندگی دیگران تاثیر دارم؟! تاثیر مثبت یا منفی هست؟ آیا باعث ناراحتی یا بهتر بگم بدی به فردی شدم؟ جواب که مسلما مثبت هست، مگر نمی شود که بدی نکرده باشم به کسی!! اما چقدر؟ چه جور ؟چه کسی؟ آنهایی که از من آسیب دیدن در مورد من چی فکر می کنن؟ سعی در خوبی کردن و محبت همیشه داشتم اما باید اعتراف کنم که بعضی وقتها قصد اولیه نبوده. همیشه حس می کردم اکثر اوقات من مورد بدی قرار گرفتم،من خوب بودم و دیگران بد.اما باورش برام سخت بود.آن جوری که می خواستم می نوشتم اما شاید خودم هم باور نمی کردمش
خیلی خوب بود اگر ما در مورد کارهایی که می کنیم بتوانیم قضاوت کنیم و با وزنه سود شخصی خیلی چیز ها را به نفع خودمان قضاوت نکنیم