Sunday، August 30، 2009

افسوس


رفتن داره نزدیک میشه. تصوری که از مدت زمانی که به ایران میام و کارهایی که می کنم خیلی فرق داشت، شاید مثل اکثر اوقات سخت گرفتم اما فرق داشت.
نرفته دلم داره تنگ می شه،برای همه!! برای خودم بیشتر از همه!! وقتی به گذشته نگاه می کنم خیلی دلم بیشتر تنگ می شه!! من خیلی چیزها را دارم برای آینده خودم قربانی می کنم!! افسوس تنها کاری هست که می شود کرد
پنج شنبه گذشته به جایی رفتم که شاید بخشی از خاطرات شیرین گذشته بود.هنوزم مثل قدیم شیرین بود.دلم می خواست 1 هفته انجا بمانم . زندگی دور از هیاهو

Thursday، August 13، 2009

من قانع شدم!! همه آنها مجرم هستند!!

همه وقتی بچه بودیم،شده که اشتباهی بکنیم و مورد اعتاب بزرگتر قرار می گیریم از در انکار این موضوع وارد می شویم.بزرگتر با دلایل و شواهد دورغگویی ما را آشکار می کنه و ما شرمنده از کاری که کردیم شاید اقرار کنیم
داستان دادگاهای اتفاقات اخیر از لحاظ منطقی با هم نمی خواند.با فرض اینکه شکنجه ایی انجام نشده باشد،دروغ حناق نیست، و تمام حقوق متهم رعایت شده باشد.کدام متهم کم عقلی به طور خودکار به همه اتهاماتی که زده می شود اذعان می کند.من هاج و واج ماندم که این وسط حضور دادستان به چه کار می آید؟! همه متهمین اقرار کردند به جرمشان،دادنامه را می داد به منشی دادگاه بخواند،متهم اقرار کرده،هییت منصفه هم که وجود نداره یا قانع شدند، قاضی حکم را صادر کنه، چرا این همه ملت را خسته می کنید؟من فکر می کردم که دادستان باید با شواهد و ادله، مجرم بودن متهم را نشان بده. نه اینکه یه دادنامه(بخوانید انشاء)تخیلی-سیاسی با پس زمینه نظریه توطعه بنویسه و بخواند و قاضی با چهره متفکر به تو نگاه کنه و ناگهان برقی در چشماش ظاهر بشود و و بگویید متهم فلان فلان شده تو خیلی گناهکار هستی!!
فکر نکنم هیچکس این دادگاه را به عنوان یه دادگاه عادل و بی طرف یا معنای کامل یک دادگاه در نظر گرفت. خیلی ها این را یک نوع از دادگاه های دوره استالین و کشور کمونیستی یکسان می دانند. نیاز به مقایسه نیست، همه چی عیان هست. هیچ وکیلی در دسترس نیست. یک میز گذاشتن به عنوان جایگاه وکیل، 5 نفر نشستن به عنوان وکیل.ما که ندیدم اینها از کسی دفاع کنند. آخر چطور 5 نفر وکالت 100 نفر را به عهده دارند؟! آخه کاریکاتور یک نشانی باید از حقیقت داشته باشه، این دادگاه شبیه هیچ چیزی نیست!
می گویند آفتاب آمد دلیل آفتاب.

Monday، August 10، 2009

عنتر

عنتر هم راهی سوئد شد.بالاخره آن هم از ایران رفت.هی مسخره بازی در آوردم شاید یکی گریه کنه،بی فایده بود!! این واقعیتی هست که دختر ها بی احساس هستند،لامصب یه ذره اشک حداقل تو چشات حلقه بزنه!! هی سر به سر بابای عنتر گذاشتم که دخترت می ره غربت،فلان می شود بهمان می شود ،برگشت گفت،شانس آورد داره میاره آنجا،حداقل جایی که کهریزک داره نیست.
قدیم هم خیلی اشکال تو این مملکت می دیدم ،اما الان بیشتر حس می کنم.راستی قیمت ها خیلی بالاست
این فیلترینگ هم چیز مزخرفی هست!! دهن ما سرویس شده،یه فیس بوک نمی توانیم چک کنیم

Thursday، August 06، 2009

خرمگس در تهران

گیج هستم. استرس عجیبی داشتم.الان که توی تهران هستم نمی دانم چی کار باید بکنم!! 1 ماه فرصت زیادی هست اما حس می کنم کم هست.از طرف دیگه حوصله ام سر رفته.مخم اسهال شده.
گیج ام