Monday، January 04، 2010

رفته ها

برام خیلی سخت هست. انتظارش را داشتم ولی سخت بود و هست! چرایش برایم مبهم هست، مثل بسته باز نشده. می دانستم یک روز اتفاق می افتد و تنها یه راه حل داشت ، ولی نه زمانش بود، نه من آماده بودم. نمی دانم هنوز تو شوک هستم یا نه! هنوز از دستتش دادم یا نه !! نمی دانم نداشتنش چه جوری هست!! و خیلی چیز های دیگر.نمی دانم
من از حقایق می ترسم ، و هر شب در ذهن این حقایق را مرور می کنم. هر شب ، از ترس هر حقیقت تلخ به عزا می شینم. اما چی، نمی دانم چی !! نمی دانم دنیام بدون وجودش چه جوری می شود! نمی دانم دنیا مزخرف چطور می شود . خودم را گول می زنم، سعی می کنم که همه چیز را پاک کنم، اما نمیشه، هر لحظه بیشتر خودش را تثبیت می کنم هر لحظه بیشتر نیشتر بر وجودم می زنه. اصلا دلم نمی خواست اینجوری باشه. ولی شد و من مقصر بودم

پی نوشت :
انصاف نیست
خیلی دلم می خواهد زمین و زمان بهم بریزد. مدتی فکر می کنم دنیا با من کج افتاده و من دارم یک نفره باهاش می جنگم!! مثل اینکه حق دارم


0 نظرات: