روز ششم

نه! 

همه را امروز شاهد می گیرم که از امروز، من دیروز مرد! زاده ای امروز پیکر است
پی نوشت :
دلم می خواهد بشینم تو بغل یکی گریه کنم و زار بزنم! اما کسی نیست
یک قرص خواب، دو قرص خواب،...،سی قرص خواب! آخ جون قرص خواب
سردرد کیری

آغاز روز ششم

اتانازی! من ته دلم همیشه به بازگشتت امیدوار بودم و به این امید زنده!
امروز این امید را می خواهم بکشم! شاید روح من آسایش را در یابد

روز پنجم

ای کاش ایران نمی آمدم که امکانش را نداشته باشم حرفی بهش بزنم! عقربه ها آرام حرکت می کنند، طاقتی برام نمانده! دلم مرگ می خواهد! زنده نگه داشتن یک جسد، بدون روح سخت هست

روز چهارم

روز ضد حال! روز گند! روز گه! نمی خواهم در موردش فکر کنم! یا حرفی بزنم
پی نوشت :
از این طرز نوشتن بدم میاد! همه اش مزخرفات بی معنی و احساسی! منفی نویسی بدون نتیجه!
وقتی  رانندگی می کنم ، خیلی راحتتر حرف می زنم!
شاید اگر احمقامه فکر کنید و بچگانه رفتار، زندگی خیلی راحتتر بگذره! یاد این حرف می افتم که الگوریتم خوب یکی از خصایصش اینکه،  پیچیدگی پیاده سازی بالایی نداشته باشد! 

نیست! بابا نیست

داغونم! امروز داشتم به 6 ماه که گذشت فکر می کردم! حالم بد شد! یهو قاطی کردم! کسخل شدم رفتم! تف تو روی من، که تخم لای پاهام نیست که تصمیم بگیریم! مرد نیستم که تمامش کنم! آخر زندگی که روح نداشته باشد که زندگی نیست! زندگی که هدف نداری توش که زندگی نیست! زندگی که داری برای یک مشت مردم  زندگی می کنی،زندگی نیست! زندگی که داری هر روز خودت جلد می کنی تا بری بیرون، با دیگران صحبت کنی زندگی نیست! زندگی که توش پر دورغ هست! زندگی که بوی شاش می دهد! زندگی که آرزوی روزمرگیش را می کنی زندگی نیست! تو را به هر چیزی که ایمان دارید یک بهشون بفهمونه باید برم!
پی نوشت :
امروز وجودم ریخت! نباید می دیدمش! دیگه برام کافی هست

روز سوم

صبح زود پا شده بودم، 4:30 که بلند شده بودم، دیگه نخوابیدم . آبی به بدن زدیم و رفتیم وزارت علوم! کثافتکاری و ریسکش را خیلی تمیز انجام دادم و ازش زدم بیرون! حس خانه نبود اما کاری نمی شد کرد! رفتم دم پارک پرواز! تهران از بالا غبار داشت، شایدم روز عادیش بود! حس بد دوباره آمد! یکی نیست بگه  آخه برادر من روی جنازه مرده طبیب نمیارند ! برگشتم خانه! کلیدر، جلد 1 صفحه 89 را باز کردم، شروع به خواندنش کردم! یکار مفید! تنبل شدم تا 99 خواندم! حسش بیشتر نبود! کلا حسش زندگی نیست! خواب! تنها کار که می شد کرد! دراز کشیدم و به زور چشام را بستم 6 بلند شدم! به چند نفر زنگ زدم! قرار شد عروس و داماد و خانم مهندس را ببینیم! 3تا پیتزا گرفتیم و رفتیم پیش مهندس! عرق داشت، یک مقدار داشت! سعی کردم بخندم با اینکه حرفهایی که می زنم اصلا خنده دار نبود که بی مزه بود!
باید خیلی ها را  ببینم یا بزنگم بهشون! دست دلم نمی ره به کار

بین روز دوم و سوم

4:30 صبح هست! از خواب بلند شدم! حس خوبی ندارم! ذهنم بدجور مشغول هست! از یک طرف شادی خانواده ام را می بینم! خوشحالیشون از اینکه موفق هستم یا فکر می کنند موفق هستم! خوش آمد گرم دوستان! تبریک ها!  اما خودم بی حالم، حس بی وطنی، بی پناهی ! فکر می کردم آمدنم به ایران، خیلی چیزها را درست می کنه برام ! نه، اینجا هم هیچ کس هم درد نیست
پی نوشت :
این شعر را دوست دارم، شادی ما را دزدیدند
"

طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست
با چشم های روشن براق، با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر
ا
شفیعی کدکنی"

روز دوم

صفحه ها جون می کنن تا بالا بیایند! واقعا سخت هست! اولین چیزی که یکسری آدم تو خارج درک نکنند همین فلیتر هست! خیابان ها همنجور هستند! اما  روح ندارند برام! آن چیز هایی یک موقع برام جالب بود! کسل کننده!
امروز بابام از جایی که من حلیمش را دوست دارم برام حلیم خرید! حلیم اسکندری، جایی که در تمام سال حلیم دارد! مامانم صدام کرد که بابات حلیم برات خریده! طعم عجیبی داره! مزه گندم نمی دهد! گوله های آرد توش فراوان هست! مزه گوشت هم ندارد! آخه لامصب! یکنفر تو این دنیا، روی حلیم که می فروختی قسم می خورد! گوشت فدای سرت! گندم خالی بدی بهتر هست! یاد آن حلیم بخیر! خیلی چیزها بی مناسبت نیست! 12 فروردین 1387 یک روز خیلی خوب بود توی آن حلیم فروشی! اما آن روز هم مثل حلیمش ، واقعی نبود! فقط یک روز، مثل بقیه با یک جلد زیبا!

سرگردانی

پارسال با ذوق و شوق بیشتری ایران می رفتم! برای هر لحظه و ثانیه اش برنامه داشتم! می دانستم دارم برای چی می روم و هدفم چی هست! امسال نه! یک آواره هستم! تنها من هستم که هیچ جا ریشه نزدم! باد همه جا من را می بره! دلم یک کنجی می خواهد که توش گیر کنه! بهترین دوستم داره نامزد می کنه! آن یکی داره سربازیش را راست و ریس می کنه! و همه دنبال یک سودایی هستند! این تنها من هستم، یا حداقل اینجوری حس می کنم، که سرگردانم! حتی نمی دانم دلم می خواهد ببینمش یا نه؟ مهم هم نیست، شایدم هست! به درک!
پی نوشت :
باز این بار لعنتی، عصبیم کرده
شاید دوست ندارم برم ایران

آخرین سفر

برای آخرین بار دارم می روم ویندزور! هی می گم آخرین بار و آخرین بار! می روم مدرکم را بگیرم! آن بالا عکس با یک شنل بگیریم و دو سال را توی یک عکس و تیکه کاغذ خلاصه کنیم! اتوبوس ساعت 1، بخشی از این 2 سال بود، بخشی که من ازش نفرت دارم! امشب آخرین سفر می توانه باشه! 

سردرگمی من

نوشته هایی که هیچ ساختاری ندارند! حرفهایی که هیچ نتیجه ایی ندارند! اول و آخر پارگراف از چند چیز مختلف صحبت می کند بدون اینکه اتحاد داشته باشند! تلاش برای اینکه خودم را توجیح کنم! اینها جنس نوشته هایی هست که من هر روز می نویسم!
توی مارپیچ که خودم ساختم سردرگم و گم هستم
پی نوشت :
1) چرا حس می کنم به من بدی کرده؟
2) من می توانم گناهکار را ببخشم! اما هر خطایی، تاوانی دارد، و برایش باید درخواست بخششی باشد!

آخرین روز در ویندزور

همه وسایل را جمع کردم و آماده شدم که برگردم! دارم سعی می کنم که اولین روزهایی که آمدم اینجا را به یاد بیارم! تا چشم به هم زدیم تمام شد! 2 سال از جوانی را هدر دادیم ! زندگی که می خواستم نداشتم! فردا صبح بر می گردم تهرانتو و بعدش ایران! چقدر سریع

پی نوشت

این را راست میگن همه جای دنیا آسمان یک رنگه! ولی شاید ما سرمان را بالا نگرفتیم تا رنگش را ببینیم!
آسمان دل ما که ابری هست! دلت آفتابی  باشه یاور!

انتظار کشیدن

انتظار کشیدن سخت ترین کار ممکن هست! آدم باید هی صبر کنه و وعده مرغ و پلوی فردا را به شکمش بدهد! بابا عجیب سخته اینکار! عجیب آقا! همه چی داره تند تند می گذره! جوانتر که بودیم روزها کند بود! کلی طول می کشید که فردا فردا بشود! اما الان فردا خیلی زودتر میاد! ولی در هر صورت این انتظار سخت هست!
1 سال و 9 ماه خیلی زود گذشت! دقیق یادم نمی آید که چه جور گذشت، خوب بود یا بد! گذشت! خوشحالم که دارم می روم! اولین روزی که با اتوبوس قصد کردم به دانشگاه بیام را فراموش نمی کنم! تلفن هایی که آدم را امیدوار می کرد و زندگی که آدم را مایوس! اتاق خالی! زندگی که در نوع خودش برام تازگی داشت! تمام شد! دارم می روم
پی نوشت :
1) آدم وقتی گهی می خوره! بلند میشه با افتخار میگه گه خوردم! نه مثل ترسوها، با لب و لوچه قهوه ایی بگه" کی! من! من!". 
2)خوب که چی!؟
3) به مقدار زیاد دلم تهران را می خواهد

"نرو"

برای بار دوم شنیدم که "نرو"! دوباره تو فکر فرو رفتم! نمی دانم جوابش چی هست! چی باید بگم! من می روم چون خودخواه هستم. دفعه اول ساکت ماندم! واقعا نمی دانستم چی باید بگم! خودش هم هیچی نگفت! فقط یک چیز جلوی چشام بود! رفتن و با پیروزی برگشتن! آمدم و باختم! به خودم دروغ گفتم که موفقیت هست و به خودم دروغ می گم که راه دیگه ایی نداشتم! یک روزی من هستم که می مانم! دروغ به خودم می گم، تابه خودم ترحم می کنم!
اینبار از یک دوست شنیدم نرو! همه چی یادم آمد! رفتم چون ترسو بودم
پی نوشت :
1) دندانم شکسته، خیلی عصبی می کنه
2) عاشقانه با داریوش جدید
3) 2 سال چه زود گذشت!
4) و هیچی

رفتی باید بره ، اما...

همیشه فکر می کردم رفتنی اگر می خواهد بره نباید جلوش را گرفت! شاید جلوی خیلی چیزها را بتوان گرفت ولی بالاخره یک سوراخ ، یک ترک و روزنه ای هست برای رفتن! پریدنی را باید گذاشت، بپره ولی قبل از رفتن و پریدن بگذار بداند که می خواهی بماند! شاید ماند!
پی نوشت :
" دم را دریاب" شروع به خواندنش کردم